نیو لندن هرگز یک شهر نبود؛ پناهگاهی بود که با دندان‌های به‌هم‌فشرده در برابر مرگ ایستاده بود. حلقه‌های فلزی ژنراتور، مثل قفسه سینه‌ یک غول مکانیکی، در تاریکی نفس می‌کشیدند و هر دم، بخاری از امید مشروط را به آسمان یخ‌زده می‌فرستادند. من، در اتاقک فرماندهی ایستاده بودم؛ جایی که شیشه‌های یخ‌زده‌اش نه منظره‌ای، که فقط یادآور فاصله‌ی ما با نابودی بودند. عقربه‌ دماسنج بی‌رحمانه پایین می‌رفت و صدای سوت باد، مثل زمزمه‌ای از پایان جهان، در گوش شهر می‌پیچید.

در Frostpunk، سرما فقط یک پدیده‌ فیزیکی نیست؛ یک ایدئولوژی است. هر درجه کاهش دما، یک سوال اخلاقی جدید را به میز تصمیم‌گیری می‌کوبد. آن شب، سوال ساده بود: 

کودکان را به کار بفرستیم یا بگذاریم یخ بزنند؟

 هیچ‌کدام از گزینه‌ها شبیه انتخاب نبود. من به لیست قوانین نگاه می‌کردم، همان صفحاتی که با هر امضا، بخشی از انسانیت را خط می‌زنند و چیزی کارآمدتر، اما بی‌روح‌تر جایگزینش می‌کنند. یادداشت‌هایم را ورق زدم. چند روز پیش نوشته بودم:

 ما برای ساختن آینده‌ای بهتر اینجا هستیم. 

جمله‌ای که حالا بیشتر شبیه یک شوخی تلخ به نظر می‌رسید. در روان‌شناسی بحران، مفهومی وجود دارد به نام لغزش تدریجی اخلاق. هیچ‌کس یک‌شبه هیولا نمی‌شود؛ بلکه با مجموعه‌ای از تصمیمات کوچک و ضروری، مرزهای درونش را جابه‌جا می‌کند. اولین قانون، اضافه‌کاری بود. بعد، جیره‌بندی سخت‌تر. و حالا… کار کودکان.

بیرون، مردم دور ژنراتور جمع شده بودند؛ مثل پروانه‌هایی که به شعله‌ای وابسته‌اند که هر لحظه ممکن است خاموش شود. آن‌ها به این دستگاه ایمان داشتند، نه به‌عنوان یک ابزار، بلکه به‌عنوان یک خدا. و من، پیامبر دروغینی بودم که باید این ایمان را زنده نگه می‌داشتم، حتی اگر بهایش، قربانی کردن بی‌گناه‌ترین‌ها بود. این، همان پارادوکس رهبری در Frostpunk است: 

برای نجات همه، باید تصمیماتی بگیری که دیگر اجازه نمی‌دهد در آینه به خودت نگاه کنی.

دست‌هایم روی اهرم قانون‌گذاری لرزید. امضای من، فقط یک خط جوهر نبود؛ حکمی بود که آینده‌ چندین کودک را از کودکی به بقا تغییر می‌داد. در بازی، ما همیشه با نوارهایی روبرو هستیم که امید و نارضایتی را نشان می‌دهند. اما هیچ نواری برای اندازه‌گیری باری که روی وجدان خودمان سنگینی می‌کند وجود ندارد. شاید اگر بود، از همان روز اول پر می‌شد. در نهایت، امضا کردم.

چیزی در درونم شکست؛ نه با صدایی بلند، بلکه با سکوتی عمیق. ژنراتور همچنان کار می‌کرد، شهر همچنان نفس می‌کشید، و کودکان… آن‌ها فردا صبح به معادن زغال‌سنگ می‌رفتند. من شهر را نجات داده بودم، اما نمی‌دانستم چه چیزی را نجات داده‌ام. آیا این هنوز یک جامعه‌ انسانی بود یا فقط مجموعه‌ای از بدن‌های گرم که به هر قیمتی از خاموش شدن فرار می‌کردند؟

صبح روز بعد، وقتی اولین نور کم‌جان از پشت ابرهای یخ‌زده عبور کرد، من هنوز بیدار بودم. نیو لندن زنده مانده بود، اما بهایش در خطوط چهره‌ مردم و در سکوت سنگین شهر قابل خواندن بود. Frostpunk هرگز درباره‌ ساختن شهر نیست؛ درباره‌ تعریف دوباره‌ انسان بودن در شرایطی است که طبیعت، تمام تعاریف قبلی را بی‌اعتبار کرده است.

این فقط داستان یک شب از زندگی در این دنیا نیست؛ در نیو لندن، ژنراتور هرگز خاموش نشد… اما شاید چیزی مهم‌تر، خیلی زودتر از آن، برای همیشه خاموش شده بود.